محل تبلیغات شما



لانگ دیستنس از آنجور چیزهایی است که آدم در تعریفش می‌ماند و دقیقا نمیتواند بگوید که چیست و چرا خودش را برای مدتهای مدید مچل آن کرده است. 

فقط وقتی سالها، از پشت تلفن صدای خندیدنش را تصور کرده باشی و به حافظه‌ات فشار آورده باشی که موقع خوشحالی، کدام عضلات صورتش تکان می‌خورند و از روی تُن صدایش تشخیص بدهی، چه روز مزخرفی را پشت سرگذاشته، بی‌آنکه بتوانی خستگی را از عمق تاریک مردمک چشمانش ببینی، آنوقت می‌فهمی لانگ دیستنس چطور عمرت را بر باد داده است. 

حتی نمی‌توانی کوه‌ها، رودخانه‌ها، دریاها و دره‌هایی را بشماری که میانتان فاصله اندخته است. هر روز به خودت می‌گویی، بالاخره یک روز تمام می‌شود، اما نمی‌شود. فاصله، همیشه هست. جزء لاینفک دوست داشتنت می‌شود. مثل سر جهاز، خودش را به زور وسط زندگیت جا می‌دهد و نمی‌توانی آن را از میان برداری، کم کنی یا پشت سر بگذاری. خودش را به زور می‌چپاند بین تمام خاطرات، حرف‌ها و دغدغه‌هایت.

مجبوری هر بار که او را می‌بینی، تمام تصاویرش را فریم به فریم، در ذهنت نگه‌داری برای روز مبادا؛ خستگی، خوشحالی، درد، اضطراب و خنده را. ذهنت بانکی از تصاویر می‌شود که هر بار باید از جایی بیرون بکشی و روی صداها میکس کنی. 

اما مزخرف‌تر از همه اینها این است که دوست داشتنِ آلوده به لانگ دیستنس را نمی‌توانی فراموش کنی. آنقدر ذهنت پر از صدا و تصاویر از هم گسیخته است که نمی‌توانی خودت را از زیر آوارش بیرون بکشی. یک وقت به خودت میایی که می‌بینی لاشه‌ متلاشی شده‌ای زیر خرابه های یک لانگ دیستنس شده‌ای. 

لانگ دیستنس هیچوقت از بین نمی‌رود و قابلیت انتقال از فردی به فرد دیگری را هم ندارد؛ از آن جهت که بالاتر از سیاهی رنگی نیست. بعد از لانگ دیستنس چیز دیگری نیست. فقط لانگ دیستنس است و هیچ 


طبق معمول رویا را قال گذاشتم؛ آن هم بعد از یکماه برنامه ریزی فشرده و کلی ذوق و شوق. 

اینبار نه خندید و نه قهقهه زد. فقط گوشی را برداشت و با لحنی ناراحت و ناامید، گفت که نمی‌تواند من را درک کند و واقعا از اینکه فکر کرده  که بالاخره تغییر کرده‌ام و حاضرم اولویت‌هایم را عوض کنم، خودش را سرزنش می‌‌کند. 

در تمامی این همه سالها که او را میشناسم، این اولین بار بود که اینقدر لحنش را آرام و ناامید و خالی از هر نوع هیجانی می‌شنیدم. همیشه، حتی وقتی گریه می‌کرد، هیجانی داشت که صدایش را نوسان می‌داد. این دفعه اما یکنواخت و بی هیچ تحرکی، همین چند جمله کوتاه را از پشت تلفن توی صورتم کوبید و خداحافظی کرد. 

 


عشق احتمالا بیشتر یک فرآیند شیمیایی و محصول ترشح بسیار جزیی یک سری ترکیبات پیچیده، از چند غده بسیار کوچک در مغز است که در بعضی افراد بیشتر ترشح می‌شود و برای بعضی ها میزانش کمتر است.

 حتی اگر کاری به این فرآیند شیمیایی و آن یکی دو تا غده کوچک در مغز نداشته باشیم؛ احتمالا باز هم عشق یک فرآیند مغزی و ذهنی است و در جایی؛ لابه لای یک سری سلول و نورون عصبی کدگذاری و ذخیره می‌شود.

از آن جهت می‌گویم مغزی و ذهنی است که بیشتر معطوف می‌شود به یک تصور کانتی از ماجرا و اینکه این فرآیند خیلی هم ربطی به آنچه در عالم واقع می گذرد و سوژه‌ای که به آن علاقمند می‌شویم، ندارد. در واقع بیشتر به تولیدات داخلی ذهنی باز می‌گردد و نه ااما به فردی که آن بیرون برای خودش نشسته یا راست راست راه می‌رود.

ذهن ما در یک نقطه ای به این نتیجه می‌رسد که در خودش جایگاه خاصی برای یک فرد تعبیه کند؛ او را به شکل خاصی ببیند؛ برایش ذوق کند؛ نگاه کردنش را دوست بدارد؛ حرف‌ زدنش را شیرین بیابد و حس کند، حاضر است برای او هر کاری را انجام دهد؛ حتی کوه‌ها را بشکافد؛ آسمان را به زمین بدوزد؛ سرزمین‌ها را فتح کند و مواردی از این دست که در تاریخ هم نمونه‌های قریب به واقعش کم نیست.

عشق در واقع همین جایگاه VIP و ویژه‌ای است که برای کسی در نظر می‌گیریم. در حالیکه شاید طرف حتی متوجه قضیه نباشد یا اینکه بداند و ککش هم نگزد.

اما تراژیک‌ترین نقطه‌ ماجرا، جایی است که بخواهی آن فرد را از آن سریری که برایش ساخته‌ای پایین بکشی و او را تبدیل به یکی مثل همه بکنی؛ آدمی که دیگر چشمهایش برایت آن فروغ سابق را ندارد؛ لبخندهایش خالی از لطف است و حرفهایش آنقدرها هم که لازم است به دل نمی‌نشیند؛ یکی می‌شود مثل همه آنهایی که برایت فرقی ندارند و هرگز نگران حالشان نمی‌شوی و بود و نبودشان یکیست.

شروع فرآیند "عادی‌سازی" احتمالا پایان همه چیز است و بعد از مدتی  حتی هورمونها هم به همان سطح اولشان بر می‌گردند. 

دقیقا نمی‌دانم درد را کدام غده تولید می‌کند و نام هورمونش چیست، اما فرآیند عادی سازی معمولا بسیار دردناک است.

.

"فی حقیقه العشق" یا "مونس‌العشاق" نام رساله کوچکی از سهروردی است که در آن به حکایت مجالست و مجاورت سه برادر به نام عشق و حُسن و حزن می‌پردازد. اگرچه روایت سهروردی از این همراهی، کمی متفاوت از چیزی است که من به آن فکر می‌کنم، اما در مجموع، ماجرا همان همجواری این سه عزیز است؛ هرچند به شکل دیگری. 


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

پایان نامه و طرح های دانشجویی کارشناسی پرستاری از کودک|پرستار سالمند|پرستاری